![]() |
![]() |
|
|
تا حالا شده تو یه شرایطی قرار بگیری که دیگه نمیدونی باید چیکار کنی؟ اون موقع مات و مبهوت بشینی وبه بختت لعنت بفرستی که چرا باید اینجوری باشه؟ آخه من نمیدونم چرا بعضیها حرف حالیشون نمیشه خدایا من باید چیکار کنم؟ بد جوری اعصابم خورده اینقدر که نمیدونم چی دارم مینویسم فرشادم کاشکی الان اینجا بودی کاشکی پبشم بودی آرومم میکردی کاش میتونستم سرمو رو شونه ت بذارمو گریه کنم کاش..................... وای که الان چقدر بهت احتیاج دارم ولی تو دوری و من این دوری رو بیشتر از همیشه حس میکنم خدایا خودت کمک کن همه چی درست بشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 21:30 توسط ستاره |
|
|
دوستای خوب مثل ستاره هان حتی وقتی نمی بینیشون خیالت راحته که سر جاشون هستن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 23:7 توسط ستاره |
|
|
وای امروز چه روز خوبیه میدونی امروز چه حسی داشتم یه حس عجیب تا حالا هیچوقت اینجوری نبودم امروز با همه روزا فرق میکرد اینقدر پر انرژی و سر حال بودم که نگومیدونی چرا؟ باشه من بهت میگم آخه امروز شروعش خاص بود با رؤیاهای شیرینی که از صبح دارن غلغلکم میدن امروز فهمیدم که چقدر بهت وابسته شدم چقدر بهت محتاجم و کنارت چقدر آروم میشم فهمیدم میتونی چه تکیه گاه خوبی باشی محکم و استوار مثل کوه فکر میکنم تو دنیا فقط یه چیز واسه خوشبختی کم داشتم اونم تو بودی ف........دم حالا که تورو دارم دیگه خوشبخت ترینم خدا جون ممنونتم تو چقدر خوب و مهربونی خدایا همه رو به آرزوهاشون برسون مارو هم فراموش نکن جواب سؤالم تو باشی اگر زدنیا ندارم سؤالی دگر که من پاسخی چون تو میخواستم مباد آرزویم از این بیشتر نشستم به بامی که بامیش نیست شگفتا دلم میزند باز پر نفس گیر گردیده آرامشم خوشا بار دیگر هوای خطر برآنست شب تا بخوابم کشد بزن باز بر زخم من نیشتر دلم جرأتش قطره ای بیش نیست تو ای عشق او را به دریا ببر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 11:15 توسط ستاره |
|
|
دل میگه دلبر میاد انتظارم سر میاد پونه از خاک در میاد یارم از سفر میاد وای نمیدونی چقدر خوشحالم که داری میای آخه خیلی وقته که از نزدیک حست نکردم حس نکردم که داریم تو یه هوا نفس میکشیم عجیبه نه ولی من دوری رو بخوبی حس میکنم وقتی اینجایی انگار که پیشمی دوست دارم عزیزم تا بی نهایت منتظرتم با تمام وجود.......دم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 12:47 توسط ستاره |
|
|
سلام من برگشتم اما................. دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنیست
و بخاطر بسپار که : معنی اشتیاق در انسانها متفاوت است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 20:51 توسط ستاره |
|
|
امروزخیلی دلم گرفته هر کاری میکنم که بقولم عمل کنم و دلتنگ نباشم نمیشه آخه دست خودم نیست انگار دلمو دارن آتیش میزنن عزیزم قول سختی ازم گرفتی عمل کردنش خیلی سخته در واقع محاله مگه میشه وقتی دارم ازت دور میشم و چند روز صداتو نمیشنوم سرحال و خوشحال باشم؟ تو هم یه چیزی میگیا ولی باید تحمل کرد اگرچه............... آخه میدونی که من همون پرنده م میدونی کدوم؟ همون که پرواز نمی خواست: پرنده پرواز نمی خواست به دستانی که پرش میداد عاشق بود
وای خدایا چه دلتنگم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 13:10 توسط ستاره |
|
|
یه روز از همین روزا روی شب پا میذارم توی قاب لحظه ها عکس فردا میذارم تا که خوب خوب بشه زخمهای دلواپسیم عشقو مرهم میکنم روی دلها میذارم تو وجود آ دما حس آ شنائی هست مثل حس من و تو اسمشو ما میذارم عزم آ دما بلند روح آ دما وسیع توی شعرم واسشون کوه و دریا میذارم توی بهت جاده ها هر جا که دیدنی نیست چشمامو می بندم وجاش یه رؤیا میذارم من مسافر و غریب اما لبریز یقین میدونم تو راه عشق همه رو جا میذارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 0:29 توسط ستاره |
|
|
بنام آفریننده زمین و آسمانها، ماه و ستارگان سلام دوستان من این وبلاگ رو بنام خدا شروع میکنم و به عزیزترینم تقدیم میکنم با آرزوی روزی که ..................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 0:26 توسط ستاره |
|
| |
| |
|
|
|
لوگو وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |